|
هرچند در اوايل خدمتتم يكي دو سال تجربه حضور در كلاسهاي ابتدايي را داشتم ولي مدت مديدي بود كه درمدارس ابتدايي خدمت نكرده بودم . امسال معاونت يكي از مجتمع هاي آموزشي و پرورشي روستايي را بعهده گرفتم .
اين امر باعث شد كه هر از چند گاه بنابه ضرورت دركلاسهاي درس محل استقرار مجتمع كه دريك مدرسه ابتدايي روستايي مستقر است حاضر شوم .
چند روز قبل از معلم كلاس پنجم خواهش كردم يك ساعت وقت كلاس خود را در اختيار من بگذارد .
به كلاس ايشان رفتم .
به محض ورودم بكلاس دو دانش آموزي كه پاي تخته بعنوان مبصر كلاس انجام وظيفه مي كردند با صداي بلند برپا گفتند . بقيه ي دانش آموزان سريع و مثل فنر از نيمكت هايشان كنده شدند و سرپا ايستادند. اجراي اين قسمت از برنامه را بخوبي ياد گرفته بودند و اتوماتيك اجرا مي كردند .!!
ازآنها خواستم سرجايشان بشينند ، تا خواستم با بسم الله خودم را معرفي كنم و خوش و بشي با دانش آموزان نمايم و حضورغيابي داشته باشم ، يكي از دانش آموزان گفت آموزگار.. آموزگار... احمد دفترم را پا...ر.. ه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود بلافاصله ، احمد جواب داد.
آموزگار .. آموزگار بخدا دروغ مي گويد . خودش پاره كرد.
يكي ديگر از آن گوشه بصدا درآمد آموزگار علي مرا زد !
دو سه نفري هم تا پاي ميز آموزگار آمدند با صداي بلند شكايت خود را از حسين مطرح مي كردند كه آموزگار .. حسين در كلاس شلوغ مي كند .
يكي در حال گريه كه ... آموزگار مدادم را دزديدند!
آن ديگري آموزگار فلاني درجاي فلاني مي نشيند و ... و ... و
ديدم بيشتر گلايه ها و شكايت حول و حوش شيطنت و لو دادن همديگر و يانا آگاهانه تخريب يكديگر دور ميزند . !!
بايد اذعان كرد كه پس از سالها دوري از حضورم در اين اينگونه كلاسها ، كمي برايم سخت بود كه چگونه بچه ها را از اين شيطنت هاي كودكانه باز دارم .
همه آنها را دعوت به سكوت كردم و از آنها خواستم سرجايشان بشيند تا به موقع به درخواست هايشان رسيدگي كنم.
به هر ترتيبي بود رخصتي پيش آمد تا با نام و يادخدا مشغول صحبت شوم . از بايدها و نبايدها و از چگونگي رعايت قوانين و مقررات مدرسه درحد فهم و دركشان سخن گفتم .
هرچند كه بارها و بارها رشته كلامم ، توسط دانش آموزان كه شيطنت مي كردند و همديگر را لو مي دادند و يا به شكوه و شكايت همديگر مي پرداختند قطع مي شد .!!
پس از دقايقي احساس كردم تا حدودي آرامش نسبي دركلاس حكمفرما شد .از فرصت استفاده نمودم و پند و اندرز و نصيحت را شروع كردم.
به خوبي گوش مي دادند. انگار براي اولين بار اين سخنان را مي شنيدند . همه ميخكوب شده بودند.
پس از اينكه احساس كردم جو كلاس آمادگي لازم براي دريافت پيامم را دارد صحبتم را حول محور شيطنت بازي و نمامي و لو دادن همديگر معطوف نمودم.
با آوردن حديثي از پيامبر اكرم (ص) كه مومن آينه مومن است و بايد عيب و ايراد همديگر را مثل آينه به همديگر نشان بدهيم و درصدد اصلاح يكديگر باشيم به نصايح خود ادامه دادم .
با برشمردن مضرات اعمال زشت و ناپسندي چون شيطنت و لو دادن يكديگر كه معمولا كودكان ناآگانه بدان روي مي آورند و با برجسته كردن امر به معروف و نهي از منكر كه ازفروع دين مبين اسلام است سعي كردم دانش آموزان را از تكرار ناآگاهانه و كودكانه شيطنت هاي معمول و متداولشان در مدرسه باز دارم .
حدود 30 دقيقه وقت صرف كرده بودم تا نصايح خود را در قالب كلمات ساده و جملات كوتاه برايشان مطرح كنم و از همه ي آنها قول گرفتم بجاي شيطنت و لو دادن همديگر باهم صميمي و مهربان باشند .
ظاهرا همه دانش آموزان با صداي بلند !!!! قول دادند كه از اين به بعد سعي كنند با همديگر صميمي تر و مهربانتر باشند و به همديگر كمك كنند بجاي شيطنت و لو دادن يگديگر ، دوستانه اشتباهات دوستانشان را تذكر بدهند و درصدد اصلاح همديگر برآيند.
در اين لحظات بود كه زنگ تنفس بصدا در آمد و همزمان با صداي زنگ مدرسه يكي از دانش آموزان از ته كلاس داد زد .
آموزگار ... آموزگار .... اجازه .... ؟
گفتم بله بفرماييد .
اشاره بدوست بغل دستي اش كرد و گفت آموزگار مجيد خوابيده !!!
و همه ي كلاس با صداي بلند زدند زير خنده .!
خودم هم خنده ام گرفت و احساس كردم نيم ساعتي كه در كلاس بودم آب در هاون مي كوبيدم .!!
|