X
تبلیغات
به وبلاگ قلم ياز خوش آمديد
ديگر نمي نويسم
 

 بيش ازچهارسال ونيم است قلم را بر روي صفحات مجازي وبلاگم برقص درآورده ام .

درطول اين مدت آنچه احساس ميكردم و دلم به نوشتن آن رضا ميداد نوشته ام .

ديگرتا اطلاع ثانوي كه شايد هم طولاني باشد نخواهم نوشت.

روزي كه اولين صفحات وبلاگم را بروزميكردم ، فكرنمي كردم به اين سادگي و به اين زودي دست ازنوشتن

بردارم .

هرگزازنوشتن خسته نشده ام .هنوزحرفهاي زيادي براي گفتن دارم . ولي چه بايد كرد كه ديگر ذوق و شوق

نوشتن ندارم .

شايد اين ننوشتن سبب خيري هم برايم شود كه به توصيه پزشكان عمل كرده باشم چرا كه از ناحيه چشم و

گردن كمي احساس ناراحتي مي كنم.

با اين حال سعي خواهم كرد تا حد ممكن و امكان براي عرض ادب به بلاگ دوستان وفادارسري بزنم .

به اميد روزهاي بهتربراي همه ي هموطنان عزيز و دوستان وبلاگ نويسم . خدانگهدار .  

  

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ جمعه سوم دی 1389 با موضوع
سلام برحسين (ع)

روزهاي سراسر حزن و اندوه ماه محرم و شهادت سالار شهيدان و ياران با وفايش را به شيفتگان راستين آن حضرت تسليت مي گوييم .

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 با موضوع
پاييز زيبا

 

چند روزپيش ازباغي خزان زده مي گذشتم .درزيردرختان تنومند باغ ، فرود و هبوط برگهاي رنگارنگ توجه ام را

بخود جلب نمود . بياد اين شعرزيباي مرحوم بيژن ترقي افتادم :

برهي ديدم برگ خزان پژمرده

زبيداد زمان از شاخه جدا بود

چوز گلشن رو کرده نهان در

رهگذرش باد خزان چون پيک بلا بود

اي برگ ستمديده ي پائيزي

آخر تو زگلشن ز چه بگريزي

روزي تو هم آغوش گلي بودي

دلداده و مدهوش گلي بودي

و... الخ


فصل ، فصل پاييزاست . پاييزفصلي نيست كه به اندازه بهاردوست نداشته باشم .

هردو فصل بهارو پاييز را بخاطرحكمتي كه استاد ازل ، حضرت حق درآن نهاده است دوست مي دارم .

 اگربهار با رويش جوانه ها ، طبيعت بي جان را صلا ميزند كه برخيزيد موسم سرزندگي و شادابي است ، فصل

پاييز نيز با تغيير رنگ رخسار طبيعت ، نماد سرانجام هركس و هركاري است .!!

داشتم به اين موضوع فكرمي كردم كه خداوند با آفرينش چنين فصولي ، چه پيامي زيبا به خلايق خود و منجمله

به اشرف مخلوقاتش دارد.

هان ... اي ابوالبشر هشيار باش و بيدار!. اين قدر تشنه ي قدرت مباش !!. هرآنچه مي توانستي و ميخواستي

انجام داده اي .

روزي بايد آماده رفتن و دست شستن از اين قدرت باشي و پاييز چه بينه ي زيبايي است براي اهل معرفت.

پاييز نماد رفتن و پاي از ركاب زمان برداشتن است . گذر زمان به هيچكس ترحم نخواهد كرد .!!

آري برخلاف بسياري پاييز را من دوست دارم چرا كه فرصت انديشيدن به عاقبت اعمالي كه در دنياي دني و

فاني انجام داده و مي دهم رهنمونم مي سازد. 

جلوه هايي از طبيعت زيباي پاييز 




نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ جمعه پنجم آذر 1389 با موضوع
آب در هاون كوبيدن !!
 

هرچند در اوايل خدمتتم يكي دو سال تجربه حضور در كلاسهاي ابتدايي را داشتم ولي مدت مديدي بود كه درمدارس ابتدايي خدمت نكرده بودم . امسال معاونت يكي از مجتمع هاي آموزشي و پرورشي روستايي را بعهده گرفتم .

اين امر باعث شد كه هر از چند گاه بنابه ضرورت دركلاسهاي درس محل استقرار مجتمع كه دريك مدرسه ابتدايي روستايي مستقر است حاضر شوم .

چند روز قبل از معلم كلاس پنجم خواهش كردم يك ساعت وقت كلاس خود را در اختيار من بگذارد .

به كلاس ايشان رفتم .

به محض ورودم بكلاس دو دانش آموزي كه پاي تخته بعنوان مبصر كلاس انجام وظيفه مي كردند با صداي بلند برپا گفتند . بقيه ي دانش آموزان سريع و مثل فنر از نيمكت هايشان كنده شدند و سرپا ايستادند. اجراي اين قسمت از برنامه را بخوبي ياد گرفته بودند و اتوماتيك اجرا مي كردند .!!

ازآنها خواستم سرجايشان بشينند ، تا خواستم با بسم الله خودم را معرفي كنم و خوش و بشي با دانش آموزان نمايم و حضورغيابي داشته باشم ، يكي از دانش آموزان گفت آموزگار.. آموزگار... احمد دفترم را پا...ر.. ه ...

هنوز حرفش تمام نشده  بود بلافاصله ، احمد جواب داد.

 آموزگار .. آموزگار بخدا دروغ مي گويد . خودش پاره كرد.

يكي ديگر از آن گوشه بصدا درآمد آموزگار علي مرا زد !

دو سه نفري هم تا پاي ميز آموزگار آمدند با صداي بلند شكايت خود را از حسين مطرح مي كردند كه آموزگار .. حسين در كلاس شلوغ مي كند .

يكي در حال گريه كه ... آموزگار مدادم را دزديدند! 

آن ديگري آموزگار فلاني درجاي فلاني مي نشيند  و ... و ... و

ديدم بيشتر گلايه ها و شكايت حول و حوش شيطنت و لو دادن همديگر و يانا آگاهانه تخريب يكديگر دور ميزند . !!

بايد اذعان كرد كه پس از سالها دوري از حضورم در اين اينگونه كلاسها ، كمي برايم سخت بود كه چگونه بچه ها را از اين شيطنت هاي كودكانه باز دارم .

همه آنها را دعوت به سكوت كردم و از آنها خواستم سرجايشان بشيند تا به موقع به درخواست هايشان رسيدگي كنم.

به هر ترتيبي بود رخصتي پيش آمد تا با نام و يادخدا مشغول صحبت شوم . از بايدها و نبايدها و از چگونگي رعايت قوانين و مقررات مدرسه درحد فهم و دركشان سخن گفتم .

هرچند كه بارها و بارها  رشته كلامم ، توسط دانش آموزان كه شيطنت مي كردند و همديگر را لو مي دادند و يا به شكوه و شكايت همديگر مي پرداختند قطع مي شد .!!

پس از دقايقي احساس كردم تا حدودي آرامش نسبي دركلاس حكمفرما شد .از فرصت استفاده نمودم و پند و اندرز و نصيحت را شروع كردم.

به خوبي گوش مي دادند. انگار براي اولين بار اين سخنان را مي شنيدند . همه ميخكوب شده بودند.

پس از اينكه احساس كردم جو كلاس آمادگي لازم براي دريافت پيامم را دارد صحبتم را حول محور شيطنت بازي و نمامي و لو دادن همديگر معطوف نمودم.

با آوردن حديثي از پيامبر اكرم (ص) كه مومن آينه مومن است و بايد عيب و ايراد همديگر را مثل آينه به همديگر نشان بدهيم و درصدد اصلاح يكديگر باشيم به نصايح خود ادامه دادم .

با برشمردن مضرات اعمال زشت و ناپسندي چون شيطنت و لو دادن يكديگر كه معمولا كودكان ناآگانه بدان روي مي آورند و با برجسته كردن امر به معروف و نهي از منكر كه ازفروع دين مبين اسلام است سعي كردم دانش آموزان را از تكرار ناآگاهانه و كودكانه شيطنت هاي معمول و متداولشان در مدرسه باز دارم .

حدود 30 دقيقه وقت صرف كرده بودم تا نصايح خود را در قالب كلمات ساده و جملات كوتاه برايشان مطرح كنم و از همه ي آنها قول گرفتم بجاي شيطنت و لو دادن همديگر باهم صميمي و مهربان باشند .

ظاهرا همه دانش آموزان با صداي بلند !!!! قول دادند كه از اين به بعد سعي كنند با همديگر صميمي تر و مهربانتر باشند و به همديگر كمك كنند بجاي شيطنت و لو دادن يگديگر ، دوستانه اشتباهات دوستانشان را تذكر بدهند و درصدد اصلاح همديگر برآيند.  

در اين لحظات بود كه زنگ تنفس بصدا در آمد و همزمان با صداي زنگ مدرسه يكي از دانش آموزان از ته كلاس داد زد .

 آموزگار ... آموزگار .... اجازه .... ؟

گفتم بله بفرماييد .

اشاره بدوست بغل دستي اش كرد و گفت آموزگار مجيد خوابيده !!!

و همه ي كلاس با صداي بلند زدند زير خنده .!

خودم هم خنده ام گرفت و احساس كردم نيم ساعتي كه در كلاس بودم آب در هاون مي كوبيدم .!!    

  

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 با موضوع



© All Rights Reserved to galamyaz.Blogfa.com