ديگر نمي نويسم
 

 بيش ازچهارسال ونيم است قلم را بر روي صفحات مجازي وبلاگم برقص درآورده ام .

درطول اين مدت آنچه احساس ميكردم و دلم به نوشتن آن رضا ميداد نوشته ام .

ديگرتا اطلاع ثانوي كه شايد هم طولاني باشد نخواهم نوشت.

روزي كه اولين صفحات وبلاگم را بروزميكردم ، فكرنمي كردم به اين سادگي و به اين زودي دست ازنوشتن

بردارم .

هرگزازنوشتن خسته نشده ام .هنوزحرفهاي زيادي براي گفتن دارم . ولي چه بايد كرد كه ديگر ذوق و شوق

نوشتن ندارم .

شايد اين ننوشتن سبب خيري هم برايم شود كه به توصيه پزشكان عمل كرده باشم چرا كه از ناحيه چشم و

گردن كمي احساس ناراحتي مي كنم.

با اين حال سعي خواهم كرد تا حد ممكن و امكان براي عرض ادب به بلاگ دوستان وفادارسري بزنم .

به اميد روزهاي بهتربراي همه ي هموطنان عزيز و دوستان وبلاگ نويسم . خدانگهدار .  

  

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ جمعه سوم دی ۱۳۸۹ با موضوع
سلام برحسين (ع)

روزهاي سراسر حزن و اندوه ماه محرم و شهادت سالار شهيدان و ياران با وفايش را به شيفتگان راستين آن حضرت تسليت مي گوييم .

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۹ با موضوع
پاييز زيبا

 

چند روزپيش ازباغي خزان زده مي گذشتم .درزيردرختان تنومند باغ ، فرود و هبوط برگهاي رنگارنگ توجه ام را

بخود جلب نمود . بياد اين شعرزيباي مرحوم بيژن ترقي افتادم :

برهي ديدم برگ خزان پژمرده

زبيداد زمان از شاخه جدا بود

چوز گلشن رو کرده نهان در

رهگذرش باد خزان چون پيک بلا بود

اي برگ ستمديده ي پائيزي

آخر تو زگلشن ز چه بگريزي

روزي تو هم آغوش گلي بودي

دلداده و مدهوش گلي بودي

و... الخ


فصل ، فصل پاييزاست . پاييزفصلي نيست كه به اندازه بهاردوست نداشته باشم .

هردو فصل بهارو پاييز را بخاطرحكمتي كه استاد ازل ، حضرت حق درآن نهاده است دوست مي دارم .

 اگربهار با رويش جوانه ها ، طبيعت بي جان را صلا ميزند كه برخيزيد موسم سرزندگي و شادابي است ، فصل

پاييز نيز با تغيير رنگ رخسار طبيعت ، نماد سرانجام هركس و هركاري است .!!

داشتم به اين موضوع فكرمي كردم كه خداوند با آفرينش چنين فصولي ، چه پيامي زيبا به خلايق خود و منجمله

به اشرف مخلوقاتش دارد.

هان ... اي ابوالبشر هشيار باش و بيدار!. اين قدر تشنه ي قدرت مباش !!. هرآنچه مي توانستي و ميخواستي

انجام داده اي .

روزي بايد آماده رفتن و دست شستن از اين قدرت باشي و پاييز چه بينه ي زيبايي است براي اهل معرفت.

پاييز نماد رفتن و پاي از ركاب زمان برداشتن است . گذر زمان به هيچكس ترحم نخواهد كرد .!!

آري برخلاف بسياري پاييز را من دوست دارم چرا كه فرصت انديشيدن به عاقبت اعمالي كه در دنياي دني و

فاني انجام داده و مي دهم رهنمونم مي سازد. 

جلوه هايي از طبيعت زيباي پاييز 




نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ با موضوع
آب در هاون كوبيدن !!
 

هرچند در اوايل خدمتتم يكي دو سال تجربه حضور در كلاسهاي ابتدايي را داشتم ولي مدت مديدي بود كه درمدارس ابتدايي خدمت نكرده بودم . امسال معاونت يكي از مجتمع هاي آموزشي و پرورشي روستايي را بعهده گرفتم .

اين امر باعث شد كه هر از چند گاه بنابه ضرورت دركلاسهاي درس محل استقرار مجتمع كه دريك مدرسه ابتدايي روستايي مستقر است حاضر شوم .

چند روز قبل از معلم كلاس پنجم خواهش كردم يك ساعت وقت كلاس خود را در اختيار من بگذارد .

به كلاس ايشان رفتم .

به محض ورودم بكلاس دو دانش آموزي كه پاي تخته بعنوان مبصر كلاس انجام وظيفه مي كردند با صداي بلند برپا گفتند . بقيه ي دانش آموزان سريع و مثل فنر از نيمكت هايشان كنده شدند و سرپا ايستادند. اجراي اين قسمت از برنامه را بخوبي ياد گرفته بودند و اتوماتيك اجرا مي كردند .!!

ازآنها خواستم سرجايشان بشينند ، تا خواستم با بسم الله خودم را معرفي كنم و خوش و بشي با دانش آموزان نمايم و حضورغيابي داشته باشم ، يكي از دانش آموزان گفت آموزگار.. آموزگار... احمد دفترم را پا...ر.. ه ...

هنوز حرفش تمام نشده  بود بلافاصله ، احمد جواب داد.

 آموزگار .. آموزگار بخدا دروغ مي گويد . خودش پاره كرد.

يكي ديگر از آن گوشه بصدا درآمد آموزگار علي مرا زد !

دو سه نفري هم تا پاي ميز آموزگار آمدند با صداي بلند شكايت خود را از حسين مطرح مي كردند كه آموزگار .. حسين در كلاس شلوغ مي كند .

يكي در حال گريه كه ... آموزگار مدادم را دزديدند! 

آن ديگري آموزگار فلاني درجاي فلاني مي نشيند  و ... و ... و

ديدم بيشتر گلايه ها و شكايت حول و حوش شيطنت و لو دادن همديگر و يانا آگاهانه تخريب يكديگر دور ميزند . !!

بايد اذعان كرد كه پس از سالها دوري از حضورم در اين اينگونه كلاسها ، كمي برايم سخت بود كه چگونه بچه ها را از اين شيطنت هاي كودكانه باز دارم .

همه آنها را دعوت به سكوت كردم و از آنها خواستم سرجايشان بشيند تا به موقع به درخواست هايشان رسيدگي كنم.

به هر ترتيبي بود رخصتي پيش آمد تا با نام و يادخدا مشغول صحبت شوم . از بايدها و نبايدها و از چگونگي رعايت قوانين و مقررات مدرسه درحد فهم و دركشان سخن گفتم .

هرچند كه بارها و بارها  رشته كلامم ، توسط دانش آموزان كه شيطنت مي كردند و همديگر را لو مي دادند و يا به شكوه و شكايت همديگر مي پرداختند قطع مي شد .!!

پس از دقايقي احساس كردم تا حدودي آرامش نسبي دركلاس حكمفرما شد .از فرصت استفاده نمودم و پند و اندرز و نصيحت را شروع كردم.

به خوبي گوش مي دادند. انگار براي اولين بار اين سخنان را مي شنيدند . همه ميخكوب شده بودند.

پس از اينكه احساس كردم جو كلاس آمادگي لازم براي دريافت پيامم را دارد صحبتم را حول محور شيطنت بازي و نمامي و لو دادن همديگر معطوف نمودم.

با آوردن حديثي از پيامبر اكرم (ص) كه مومن آينه مومن است و بايد عيب و ايراد همديگر را مثل آينه به همديگر نشان بدهيم و درصدد اصلاح يكديگر باشيم به نصايح خود ادامه دادم .

با برشمردن مضرات اعمال زشت و ناپسندي چون شيطنت و لو دادن يكديگر كه معمولا كودكان ناآگانه بدان روي مي آورند و با برجسته كردن امر به معروف و نهي از منكر كه ازفروع دين مبين اسلام است سعي كردم دانش آموزان را از تكرار ناآگاهانه و كودكانه شيطنت هاي معمول و متداولشان در مدرسه باز دارم .

حدود 30 دقيقه وقت صرف كرده بودم تا نصايح خود را در قالب كلمات ساده و جملات كوتاه برايشان مطرح كنم و از همه ي آنها قول گرفتم بجاي شيطنت و لو دادن همديگر باهم صميمي و مهربان باشند .

ظاهرا همه دانش آموزان با صداي بلند !!!! قول دادند كه از اين به بعد سعي كنند با همديگر صميمي تر و مهربانتر باشند و به همديگر كمك كنند بجاي شيطنت و لو دادن يگديگر ، دوستانه اشتباهات دوستانشان را تذكر بدهند و درصدد اصلاح همديگر برآيند.  

در اين لحظات بود كه زنگ تنفس بصدا در آمد و همزمان با صداي زنگ مدرسه يكي از دانش آموزان از ته كلاس داد زد .

 آموزگار ... آموزگار .... اجازه .... ؟

گفتم بله بفرماييد .

اشاره بدوست بغل دستي اش كرد و گفت آموزگار مجيد خوابيده !!!

و همه ي كلاس با صداي بلند زدند زير خنده .!

خودم هم خنده ام گرفت و احساس كردم نيم ساعتي كه در كلاس بودم آب در هاون مي كوبيدم .!!    

  

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ با موضوع
رانده از دايره ي روزگار
 

مدتي بود با دل خلوتي نمودم تا جلوتي یابم از حقايق روزگار. تامل در روزگار داشتم و تعامل با خلايق روزگار . حاصل اين خلوت و جلوت و تامل و تعامل بسيار دلگيرم ساخت . طبع زنگار گرفته ام ناشيانه و با بضاعت اندكي كه داشت ابياتي را از سراچه ء دل به پرواز در آورد . عنوان رانده از دايره ي روزگار بر آن نهادم . شايد عنوان مناسبي انتخاب نكرده ام . مهم نيست غرض رساندن و عرضه پيام دل گرفته ام بود كه تقديم دوستان مي كنم .  

رانده از دايره ي روزگار         

حالا كه چنين بيسروسامان نشسته ام          پيداست دست بسته وگريان نشسته ام

             

دردوره ايكه متاعش بود ازريب وريا          پيوسته غمين بوده ،پريشان نشسته ام

 

درحيرتم ازكارمردم نادان كه درجهان         فارغ ازقهقهه ي مردم نادان نشسته ام

 

دركنارزهد فروشانم و آسوده از گناه         ظلمت ستيزم وچون مه تابان نشسته ام

 

   دردوره ايكه تحمل نكنند اهل وفا را          آن به كه خموش ازغم دوران نشسته ام

 

 با لب خاموش وچشم اشكبارخويش           هرلحظه دراتهام فتنه و بهتان نشسته ام

 

تاعرصه به سالوس و دغكار رواست          چون صيدي رميده ،هراسان نشسته ام

 

آنجاكه وطن را طرب ازبلبل شيداست         دريغاچنين پرشكسته ونالان نشسته ام

 

چون وزد نسيمي زمهر بخاك ميهنم           سالهاست درانتظارباد بهاران نشسته ام

 

 هرچندبه بزم محبت سراپا گدايم ولي           چون نگيني  بسرتاج سلطان نشسته ام

 

آنجاكه قطرهء باران حكم كيميا دارد           سيلاب سرشكي شده بدامان نشسته ام

 

گويم غم دل سركشد از قله ي قاف            آهي خموشم و به كوهساران نشسته ام

 

تاچه گويند طبيبان مدعي ازسرنخوت          طالب شفايم و درپي درمان نشسته ام

 

چون لاله سرخ به كنج بيابانم وغريب           بيكس وآسوده ازغم باران نشسته ام

 

چو رانده از دايــــره ي روزگارخويش          نظاره به بدعهدي روزگاران نشسته ام

 

سروده  ( قلم ياز )

 

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ با موضوع
به بهانه هفته دفاع مقدس .

در دوران جنگ تحميلي ايران و عراق روزي نبود كه آهنگ و مارش هاي نظامي و جنگي از صدا و سيما پخش نشود . اكنون اين آهنگها و مارشها را در مناسبت ها و برخي از فيلم هاي جنگي تلويزيوني ميتوان شنيد . 

براي من افتخار بزرگي بود كه در آن سالها بعنوان رزمنده كوچك در ميان خيل بي شمار رزمندگان درخطوط مقدم جبهه هاي داغ جنوب و در مناطقي چون پادگان حميد و پاسگاه طلاييه و ايستگاه حسينه و فكه و ابو غريب و تپه هاي ميش داغ و... حضور داشتم .

 اكنون پس از گذشت چندين سال خاطرات دوران دفاع مقدس را بياد مي آورم و از اينكه حداقل توانسته ام با صفير و صداي گلوله ام دشمن خارجي را از پيشروي بخاك مقدس ميهنم باز دارم بخود مي بالم .

هرچند كشورم شروع كننده جنگ نبود ولي در مقابل عمل انجام شده اي قرار گرفته بوديم و ناگزير از دفاع در برابر تجاوز نيروهاي بعثي بايد مقاومت مي كرديم .

در دفاع مقدس كشورمان فرزندان تمام قوميت هاحضور داشتند . از ترك و كرد و لر و فارس و عرب و بلوچ و گيلكي گرفته و حتي فرزندان اقليت هاي ديني همه جانفشاني كردند و شهداي زيادي هم تقديم ميهن اسلامي نمودند .  

هچيگاه اولين حضورم را در راه آهن اهواز و پياده شدن از قطار را ازياد نمي برم . فكر مي كنم اواخر ماه ارديبهشت بود و حدود ساعت 10صبح ازقطار در اهواز پياده شديم . گرماي طاقت فرساي جنوب را با لحظه پياده شدنم از قطار عملا تجربه كردم .به محض پياده شدنم انگار گرماي آسفالت زيرپايم مردمك چشمانم را سوزاند. اين ايام مصادف بود با حمله و تك و پاتك هاي طرفين و انتقال شهدا و مجروحين توسط آمبولانسها به بيمارستانهاي شهر اهواز .

با ديدن ترد ماشين هاي نظامي و ساير خودروهايي كه با گل ولاي استتار شده و از كنارمان زوزه كنان رد مي شدند حس عجيبي بمن دست ميداد . به نوعي خود را مديون عزيزان رزمنده اي مي دانستم كه با تحمل شدايد جنگ ، جانانه از شرافت و استقلال مينهم دفاع مي كردند .

بايد اعتراف كرد كه سالها و روزهاي سختي را پست سر گذاشتيم . عليرغم اين سختي ها ، تلاش و رشادت و مجاهدت هاي رزمندگان اين آب و خاك از ارتش و سپاه و بسيج گرفته تا نيروهاي مردمي در طول 8سال جنگ كه طولاني ترين جنگ قرن بيستم لقب گرفته است واقعا بي نظير و مثال زدني است .

 پس از سالها ، استحكامات بوجود آمده از سوي نيروهاي عراقي را در برابر رزمندگان ايراني در منطقه عملياتي رمضان را بياد مي آورم و يا تلاشهاي بي وقفه نيروهاي خودي را جهت آماده سازي به عمليات والفجرمقدماتي را بخاطر مي آورم و به ايثار و از خود گذشتگي رزمندگان بسيار گمنام كشورم آفرين گفته و افتخار مي كنم .  

افسوس بيان لحظه به لحظه حضورم در جبهه هاي جنگ از حوصله اين مقال خارج است .!!

آنچه كه آنزمان بيش از پيش مرا تحت تاثير قرار ميداد وحدت و تفاهم ، يكدلي و صميميت نيروهاي رزمنده حاضر در خطوط مقدم جبهه بود .

همه لباس سربازي ساده بتن داشتند . همديگر را رزمنده خطاب ميكردند . درجه و مقام و پست عملا مفهوم خود را از دست داده بود . برادران سپاه و بسيج و ارتش دركنار هم و به كمك هم هدف مقدسي را دنبال ميكردند و آن دفاع از خاك مقدس وطن بود

همه لوله تفنگشان را به يك سو هدف گرفته بودند . اگر شهيد و يا مجروح مي شدند خونشان بهم آميخته مي شد . هيچ كدام ادعا نمي كردند كه حونشان از بقيه رنگين تر است . در لحظات سخت به داد همديگر ميرسيدند چون همه آنها فرزندان اين و آب خاك بودند . هركدام عزت و سربلندي كشورشان را مي خواستند. 

اينك بار ديگر برماست كه ياد و خاطره همه ي شهدا و مجروحين دفاع مقدس را گرامي بداريم .

يادشان و نامشان تا ابد ماندگار

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ با موضوع
عيد فطر
 

 

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ با موضوع
كوتاه درسوك آفتاب

شهادت بزرگ مرد تاريخ اسلام حضرت علي عليه السلام را به همه مسلمانان و به ويژه مردم علي دوست كشورمان تسليت مي گويم .

دوست داشته و دارم ازعلي (ع) بنويسم .

ولي چه كنم واژگاني نمي يابم كه احساسم را درباره  شخصيت تكرار ناپذيرعلي (ع) انعكاس دهند.

درباره علي (ع) فضايل بي شماري نقل شده و كم و بيش همگان آنها را خوانده و يا شنيده ايم . ازقبيل شجاعت ، عدالت ، قضاوت ، تقوا و پرهیزکاری ، صبر و شكيبايي و مظلومیت  و و و..

اما...اما نميدانم چه حكمتي است كه هرباركه نام علي را بياد مي آورم بي اختيار در ميان همه فضايلي كه علي داشته بياد مظلوميتش مي افتم .!

آري مظلوميت !! كلمه اي كه سابقه ي آن درتاريخ ، همزاد و همسال خود بشر بوده و صفحات بي شمارتاريخ مملو ازضجه هاي پنهاني و آشكار و فريادهاي فروخفته ي بشريت بوده و هست و خواهد بود .

گاهي مظلوميت انسان درميادين مبارزه و جنگ معنا و مفهوم مي يابد.

اما علي را تنها درچنين ميدانها مظلوم دانستن خطاست .

علي (ع) حتي در زمانيكه در راس قدرت است و مشغول رتق و فتق امور مسلمين است نيزمظلوم واقع مي شود.

ما درتاريخ مظلومي نمي شناسيم كه درحين صدارت و سروري و قدرت مظلوم واقع شود گو اينكه اينگونه مظلوميت خاص مولايمان علي ابن ابيطالب بود.

علي (ع) يكه و تنها بود . چراكه مردم آنزمان درك درستي ازعلي نداشتند و قادربه تفسيرعلي و انديشه هايش نبودند.

او تنها مظلوم تاريخ است . اين را ازجمله معروف فزت و رب الكعبه اش مي توان فهميد .با چاه سخن گفتنش مي توان فهميد. ازشبگردي كوچه هاي تنگ و تاريك و دق الباب كردن خانه ي يتيمان مي توان فهميد .ازخطابه هاي متعدد نهج البلاغه ميتوان فهميد .   

  نه دنيا او را تحمل ميكرد و نه وي در زمان خود مي گنجيد.

 كاش تاريخ بتواند روزي علي را بدرستي معنا كند .

خدايا به حرمت علي و به حرمت اين شبهاي عزيز قدر ما را از پيروان واقعي و راستين علي قرار ده .

در روز قيامت علي را شفيع و وصي ما قرارده .

 

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ با موضوع
هنوز هم هستم .

چنديست وبلاگم را بروز نكرده ام . البته دليل خاصي وجود نداشت . احساس ميكنم خسته هستم و براي نوشتن دوباره احتياج به تمركزذهن واستراحت دارم .نا گفته نماند گاهي هم هماهنگي لازم بين آنچه احساس مي كنم با نوع نوشتار قلمم نمي بينم . مي دانيد قلم هركسي براي درج مطالب ملاحظات خاص خود را دارد . ولي احساس آدمي تا زمانيكه درحد درك و حس دروني است ازاين قاعده مستثني است .

درچنين شرايطي انسان ناگزيراست براي آشتي دوباره قلم وانديشه اش ، مدتي را سكوت كند .

هرچند اين سكوت براي نويسنده بسيارتلخ و گزنده است و براي دوستان دنياي مجازيمان كه مطالب و دلنوشته هاي همديگررا تعقيب كرده و مي كنيم شايد آزاردهنده و گاهي هم نگران كننده است. اين موضوعي نيست كه بتوان به آساني ازآن اغماض كرد .ولي گاهي چاره اي جزاين نيست .

پيامهاي خصوصي برخي دوستان بقدري صميمانه و بزرگوارانه و آكنده ازمهرو محبت انشاء ميگردند كه مراتحت تاثيرقرارمي دهد .

چاره اي نداشتم براي خالي نبودن عريضه هم كه شده بايد چند سطري بنويسم و بدينوسيله اعلام كنم كه هنوزهم هستم ولي سردرجيب تفكربرده ام تا خدا چه بخواهد .!

ازفرصت استفاده كنم ، ماه مبارك رمضان است . ماه عبوديت و بندگي  ، ماه خود سازي و استجابت دعا، ضمن تبريك اين ماه به خدا جويان پرهيزكار، رو بسوي تنها معبود خويش بياوريم و از او كمك جوئيم و براي گشايش كارخود و بندگانش با تضرع و استغاثه دعا كنيم . چراكه خود فرموده " ادعوني استجب لكم  "

اوميداند مشكل وگره كاربندگانش كجاست چون "ازرگ گردن ما به ما نزديكتراست " او دوست دارد اززبان بنده اش نيزاين زمزمه ها شنيده شود. پس با زبان الكن و با دستان بازخود درنهايت خضوع وخشوع درپيشگاهش مي گويم :

خدايا ما را ازقوم ظالمين قرار مده .

گناهان مارا ببخش .

ما را با خوبان بميران

روز قيامت آبروي ما را مريز.

به مريضان و دردمندان شفاي عاجل عنايت فرما.

بارالها گره زبانم را بازكن تا گفتار مرا نيك دريابند.

الهي فكر و انديشه و احساسم را در مسير درست هدايت فرما .

خدايا به قلم سوگند خورده اي و قداست قلم در دين ما بركسي پوشيده نيست . ولي گاهي لغزش آن موجب شرمساري و سرافكندگي و نابودي مي شود. قلم مرا دربيان آنچه كه سبب خوشنودي توست بكارانداز.

الهي طغيان ، خطا و گناهي بزرگي است كه بندگانت هر از چندگاه ممكن است دچار آن شوند مرا ازطاغي و طغيان مصون و محفوظ بدار.

خدايا روح همه ي درگذشتگان و مومنين به ويژه پدر و مادرانمان را شاد گردان و گناهانشان را ببخش .

دانش و علم ما را زياد كن و آن را درمسيرخير و سعادت بشريت و همنوعانمان قرار ده  .

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ با موضوع
بعثت آموزگار انسانیت مبارک

 ضمن تبریک و تهنیت بعثت بهترین انسان و برگزیده خداوند عالم حضرت محمد (ص) به عموم مسلمین جهان و به ویژه مسلمانان وطن عزیزانمان ایران .

همیشه دوست داشته و دارم که در این روز مبارک و خجسته این شعر بسیار زیبا و در عین حال طولانی زنده یاد مرحوم مهدی سهیلی را که بدین مناسبت سروده شده از نو بخوانم . با اینکه این شعر را بارها خواندم ولی هرگز ازخواندنش سیر نشده ام .  

درآن ايام، كه خاك فتنه خيز مكه، يعني مهد بدكاران

درون ظلمت جهل وتباهي دست وپا ميزد

توانگر، آتش حسرت بجان بينوا ميزد

ستمكش، بردر هر خانه دست التجا ميزد

شبانگاهان –

نوائي غم فزا در ناي مرغ سحرشب گره ميخورد

سحرگاهان خروس صبح اگر ميخواند –

گروهي تيره جان بي سعادت را صلا ميزد

                        ***

بهركس ميرسيدي ، حربهء الحاد دركف داشت

رهي گر پيش پائي بود، راه ننگ وپستي بود

وگر رنگي بروئي بود ، رنگ بت پرستي بود

محبت ، مردمي فانصاف، پاكي ، پاك انديشي –

ميان توده ها گم بود .

چپاول ، زورگويي، ناجوانمردي ، تبهكاري –

يگانه كار مردم بود.

در اين هنگامه ها، مردي غمين با چشم تر هرشب

به" كوه نور" در" غارحرا" ميرفت

همه شب با غمي سنگين ببال مرغ  اند يشه_

ز" كوه نور" تا عرش خدا ميرفت

لبش خاموش بود اما سراپايش پراز فرياد

به پرواز خدائي تا دل بي انتها ميرفت .

تني لرزان، دلي ترسان، زبيم حق تعالي داشت

ودر آن غار تنهائي

رواني روشن از كروبيان عرش اعلا داشت

                      ***

بدان اين مرد برتر ، آشناي  راز سرمد بود

كه از دلبستگي ها وز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود وپاكان جهان آفرينش را سرآمد بود

نفس را نكهت جاويد مي بخشم بنام او

مهين پيغمبرعالم

هماي عرش پرواز خداسير فلك پيما

ابرمرد جهان ، آموزگار ما"محمد" بود

                       ***

بلي او، آن يگانه ، آن فلك سير خدا پيوند-

بهمراه دلي نوراني وعزمي گران چون كوه –

ز"كوه نور" شبها ديده بر" ام القري" ميدوخت

ودر اندوه جهل مردم" ام القري " ميسوخت

                      ***

يكي شب " كوه نور" آبستن رمزي خدائي شد

شبي رخشان زبام آسمان آبي " مكه"

ندانم عرشيان از خوشه پروين

به در بار محمد در" حرا "گل ميفرستادند

ويا با ريزش صدها ستاره آسمانيها

زمين را بوسه  ميدادند

                   ***

شبي حيرت فزا دست خداي آسمانها برسر كعبه

گل مهتاب ميپاشيد

بچشم مردم " ام القري" درآن شب روشن

زبام لاجوردي سرمه هاي خوب ميپاشيد

درآن مهتاب شب ، غار حرا خورشيد درخود داشت

محمد در دل "غار حرا" در خويش گريان بود

شبستان وجودش پرزنور پاك يزدان بود

درآن هنگامه شهر مكه بود وخواب و مدهوشي

محمد بود وشورجذبه وبانگ نفسهايش

دران شب حال ميهمان "حرا" نقشي دگرگون  داشت

شراري بود از دنياي غيبي در سرا پايش .

دل " كوه حرا" شد گرم

گمان كردي كه نبضش بي امان ميزد

تو گفتي ميدود نور خدا در جوي رگهايش

                        ***

به كوته لحظه اي چشم محمد ، گرم شد از خواب

ولي درخويش حيران بود .

بناگه برق زد در پشت چشمش ، ديده را واكرد

زپشت ديگان تا عرش ، نوري را تماشا كرد

بخود لرزيد از وحشت

نگاهي پر زانديشه  بسوي آسمانها كرد

دهانش باز ماند از حيرت نوري شبانگاهي

صداي نبض خود را مي شنيد از دهشتي سنگين

بديدار شگفتي ها زجاي خويشتن برحست

عرق چون شبنم سردي بچهر روشنش بنشست

غريوش در دل "كوه حرا" پيچيد

فغانش از زمين بر رفت ودر عرش خدا پيچيد

                    ***

ببانگي پر تضرع گفت :

كريما ! كردكارا !  پاك يزدانا !  خداوندا !

حكيما !  مهربانا  !   بي نيازا  ! بي همانندا !

ببخشا برمحمد لطف جاويدانسرمد را

بگير از مهرباني دست لرزان محمد را

مر دركشف راز غيب ،  ياري ده

بجان من توان پايداري ده

كريما  ! سخت حيرانم

چه مي بينم ؟ نميدانم.

            ***

محمد بود و نوري از زمين تا بينهايت ها

محمد بود و در دل زين معماها حكايت ها

دوباره موج آهنگش طنين افكند زير گنبد گيتي

من امشب سخت حيرانم

چه مي بينم ؟ نميدانم.

عجب نوريست اين نور شگفت امشب

كجا خورشيد وماه آسماني اين ضيا دارد؟

نگه چون ميكنم دنباله تا عرش خدا دارد

كريما ! سخت حيرانم

چه مي بينم ؟ نميدانم.

                ***

محمد در سخن با خويش بود آنگاه چون تندر

نوائي آسماني در دل غارحرا پيچيد

صدائي در زمين از سوي عرش كبريا پيچيد

در آندم ، حق تعالي ، بندهء خود را ندا ميداد

محمد مات وحيران ، گوش بربانگ خدا ميداد:

بخوان هان محمد ! گفت : من خواندن نميدانم

ندا آمد: بخوان با من بخوان اي امي مكه :

بنا گه چشمه ء نوري بجان پا ك اوتابيد

دوباره اين ندا آمد:

بخوان اي بارگاه كبريا را بهترين بنده 

بخوان برنام قدس پرشكوه آفرينندهء

خداوندي كه انسان را زخون بسته ميسازد

بخوان برنام پاك خالق اكرم

بنام آنكه دانش را به نيروي قلم آموخت

بنام آن خداوندي كه از رحمت

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت .

                      ***

محمد از شكوه وحي ميلرزيد

درآن ساعت-

محمد بود وشهر مكه و وحي خداوندي

پس ازآنشب جهان داند كه درگفتار پيغمبر –

سخن از عشق حق بود وحديث آرزومندي 

                    ***

محمد از دل "ام القري" اين نغمه را سر داد-

كه :  اي انسان ! خدا يكتاست

بجز يكتاپرستي هيچ راه رستگاري نيست

بديگر راهها گر پا گذاري غير خواري نيست

در اين آيين جاويدان

لب خود را فروبند از سپيدي وز سياهي ها

تو را تا كي  سخن از قصه ء رنگ است

در اين آئين  سخن از رنگها ننگست

 به كيش راستين ما

گرامي تر بود آنكس كه در وي گوهر تقواست

گر از شرق است ، ور از غرب است

گر از روم است ، ور از رنگست

چه گويم ازشكوهت ؟ اي محمد  اي مهين فرزانه ء عالم !

مرا پاي سخن لنگست

زتو فرزانه تر در پهند شت آفرينش كيست؟

ستايش را توانم نيست ، ميدان سخن تنگست

ولي با جاودانه نام تو هر روز وهر شب در دل گيتي

بهين گلبانگ جا ويدست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابرمردا ! زوالي نيست گلبانگ حقيقت را

بياد تو زمهد خاك ، تا نه گنبد افلاك

هميشه ، هر زمان ،هرشب

نوازشگر ، نسيم بانگ توحيد است

طنين افكن نوائي  گرم آهنگ است

 

نوشته شده توسط محمد قربان زاده در تاريخ شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ با موضوع



© All Rights Reserved to galamyaz.Blogfa.com